
باغ مولوي
در زمانهاي كه همه چيز طبق قاعده و اصول پيش مي رود "ترانه" هنوز ساز خود را ميزند. گاه و بيگاه چهرهاي تازه را از خود به نمايش ميگذارد تا روز و روزگار دلش را با او كوك كند.
گاهي شاخه گل منتظر از پشت ديوار است كه خيال هديه شدن دارد
. گاهي ديدار شبانه ماه و حزن تاريخي پسين جمعه و گاهي سوم شخصي كه هميشه مجهول باقي مي ماند و هر چه هست زير سر اوست.ترانه،
"ما" شدن "من" و "تو" است، كه اين روزها خيلي كم اتفاق ميافتد.در
"باغ مولوي" قرار نيست لباس رسمي بر تن ترانه بپوشانيم يا برعكس عريانش كنيم. اينجا قرار است قرار بگذاريم تا خودمانيتر باشيم و حرفهاي باب دل بزنيم. فقط يادمان باشد كه "پشتِ باغ مولوي سر لوله هُوي" يار را از خواب بيدار نكنيم!یوزپلنگ پیدا بودن
!/نصرکزنُن بری کِبله دعا یوزپُلَنگ پیدا بودِن
بُکُنی نُن مال خدا یوزپُلَنگ پیدا بودِن
زنن بری به پشت بُم یوزپُلَنگ پیدا بودِن
زیر مَکُنیتُن پَدُم یوزپُلَنگ پیدا بودِن
اَگَه بِرِیم به پُشت بُم زِلزلَه نازل ابو
اگه زیر بُکنیم پَدُم یوز پُلَنگ پیدا بودِن
اگه بریم به بالاشهر، سر راه مُ دُز اَبَند
اَبَندن تیر و تفنگ یوزپلنگ پیدا بودن
نَه تیر موهستن نه تفنگ نه کسی امداد اَکُنت
ماوا بُکُشیم به یوزپلنگ یوزپُلَنگ پیدا بودِن
نُه ماه و نُه روز دراز سِفت تو پستِ شِکم
زحمتها ما مُکَشی یوزپُلَنگ پیدا بودِن
نَه زحمت ایدیدِن نَه روز، اُشوو اَتِیت چُوکمُن اَبَت
چوک اَخارِت پشت خُردِ چوک یوزپُلَنگ پیدا بودِن
طفلُن کوچک صَغیر که عزیزِ دلُمُن
شوو بَه دراز مُدادن شیر یوزپُلَنگ پیدا بودِن
ترانه در همان بيت اول مخاطب را با خود آشنا ميكند و از او ميخواهد تا زحمت پيشداوري به خود ندهد چون همه چيز روشن است
: "يوزپُلنگ پيدا بودن."ولي آنچه ذهن را درگير ميكند چند قصه متفاوت است كه در هم تنيده شدهاند قصههايي كه به مرور زمان آنقدر تغيير كردهاند كه حتي در برخي موارد اشتباه گرفته ميشوند
.نخستين قصه به مردمي برميگردد كه بواسطه فقر و تنگدستي و همچنين ترس از بلاياي طبيعي مانند زلزله شب را در فضاي باز به صبح مي رساندند
." اگه بريم به پشت بُم زلزله نازل اَبو"قصه بعد در مورد برده فروشان است
. آنها شبانه كودكاني كه بيرون از خانه و در كنار خانواده به خواب فرو رفته بودند را ميربودند و با خود به كشورهاي حاشيه خليج فارس مي بردند." اُشو اَتيت چوكمون اَبت"آنوقت همه چيز به گردن يوزپلنگ ميافتاد البته يوزپلنگ هم بي تقصير نبود چون داستانهاي زيادي از ربودهشدن اطفال توسط اين حيوان وجود دارد كه اين خود قصه سوم است
.ولي قصه چهارم از ناامني و موقعيت نابسامان اجتماعي آن زمان سخن ميگويد و ترانهسرا به زيبايي از يوزپلنگ استفاده ميكند و حتي در جايي انسانها نيز يوزپلنگ از آب در مي آيند
. همانها كه :" اَبندن تير و تفنگ"و اما
" زَنُن"! جالب است كه ترانهسرا فقط زنان را مخاطب قرار ميدهد و آنها را به قبله دعا و رفتن به پشت بام (حاشيه امنيت) فرا ميخواند. از نه ماه و نه روز بارداري گرفته تا شير دادن با جان و دل و زحمت زياد كشيدن و... همه و همه از نشانههاي بارز زندگي اجتماعي آن دوران و جايگاه زن در خانواده است. هرچند گمان نميرود حدس زدن نقش مردها آنچنان دشوار باشد. با اين توضيح كه "نصرك" مرزها را ميشكند و در ابيات پاياني خود را همدرد نشان ميدهد:" طفلن كوچك و صغير كه عزيز(دلمن...)""
شو به دراز (مدادن) شير""
ناتواني" يكي ديگر از شاخصههاي اين ترانه است كه در جاي جاي آن به چشم ميخورد" نَه تير مُهستِن نَه تفنگ نَه كسي اقدام اكنت..." و در مقابل تنها كور سوي اميد همان "قبله دعاست" كه در ابتداي ترانه زحمتش به گردن زنها ميافتد. هر چند راههاي مختلفي نيز پيش پاي شنونده گذاشته ميشود راههايي كه در نهايت به بن بست ختم ميشوند."
اگه بريم به بالا شهر سر راه مُ دُز ابند"استفاده از
"پشت بُم" و "بالاشهر" به منظور رهايي يكي از نكات ظريف ترانه است. ترانهاي كه اتفاقهايش را در شب تجربه مي كند: "اُشوو اَتيت چوكمن اَبت"اين ترانه با بازتاب تاريخي و اجتماعي پررنگ و صميميت موجود در كلام مخاطب را با خود همراه ميكند و تكرار و تاكيد در نهايت شنونده را به اين خاطر جمعي ميرساند كه
:" يوزپُلنگ پيدا بودن!"